|
دست نوشتهای یک روانی
|
ازسر رغبت
ان شب گنگ پائیزی را خواهم گفت
باد وباران ترس ووحشت
چو دریای طوفانی ومن قایقی کوچک
ومن گویی پریشان کنج اتاق متروک سایه ام را تماشا می کردم
چقدر مردنی شده بود
تکیه بردیوار نفس های اخرش را می کشید
مثل دهها سال قبل..
وقتیکه بچه بودم
درحمام سایه ام لرزان بود ونازک .زود محو می شد
اما سایه رجاله ها کلفت بود چاق
تا مدتی هم اثرش را روی دیوار به جه می گذاشت
باید زندگی ام را در دستانم بفشارم
تا قطره ای از شیره اش درون قاشق بچکد
ان رادرون گلویش بریزم
تا زنده بماند
شنیده بودم:سایه ای که جلوی ادم بمیرد صاحبش کور اجاق میشه
کور مرگ
می افتم از سر زندگی"برفرض که دیگران چه حکایتها نقل کنند"
با حصرت ودردی پنهان تر از سابق
پای ان سایه تاریک درخت
شکنجه گاه
صد البته که درست گفتم:
" مگر می شود فراموش کرد شاید مثل زنها شده باشم ببخشم اما فراموش نکنم. گذشته مثل سایه ای است که بهنگام تاریکی شمعی گرشمعی بیافروزی ارام پیدا می شود"
انقدر که..
عین لاشه ای برسر چنگه قصاب می اویختم
حس می کردم در تابوتم
بی جان وسرد وسنگین"من هنوز نفهمیده ام چرا مرده ها لاششون اینقدر سنگین می شود"
رو شونه یه عده نعش کش که دارند منو با خوشحالی سمت گور میبرند
نمیدونم چرا صلوات ترکیبی از فحش وناسزا شده؟
گاهی منو میزارند تا رفع خستگی کنند
یه وقت می بینی چندتا زن خودشونوروم میندازند
من تا به حالا از جیغ زنا در امون موندم اما حالا چی:
موهام راست میشه!
ولی بیبن اینا مادرم نیست
اونیاورده ش می دونم می دونم کار کار خودشه
همه افریطه صداش میکننند" قبلا کسی تخم این کارو نداشت"
حالا چی؟ خوب به هزار تا درد ودرمون مبتلاش کردند..
بیچاره مادرم..ازش چی ساخت.
احمقا حرکت کنید می خوام رو شونه هاتون سوار بشم"عقده شده واسم دست خودم نیست"
اما نه یه لحظه کوتاه..
نه بریم اونم نیامده" اونم مثل شبنم پائیز سرد شده"
اخر سر می رسیم
منو گذاشتند چند بار منو چرخوندند هی فاتحه..
یه اخوند میخوند همه به گریه افتادند" قربون گریه های تمساحی تون بشم"
از علی گفت ومسجد کوفه" نمیدونم ما اگه اینا رو نداشتیم چطوری رو مزار مرده ها گریه می کردیم"
مسجد تو مسجد بود که اقامونو.." اوخرا جنگ بود که مارو به زور می بردند مسجد واسه اقامه نماز مثل بره می دویدمتا اخور من همش فکر می کردم که محراب عجب جائیه؟این کاشی کاری ها منو یاد حموم می انداخت شاید اونجا غسل می کنند."
سپس خاک سپاری..
درون خوابگاه چوبین کیف می کردم
هیچکس نبود بگه بیدار شو تن لش لنگ ظهره..
یه خواب زمستونی یا به مراتب بیشتر از اون
جسم تبدیل به خوراکی لذیذ می شود
کرمهای کوچک باید به تنم می چسبند
ورقص لولیدن را تا تجزیه شدنم ادامه خواهند داد..
نیمه های شب بود که به خودم امدم
گیج یا منگ یا هم مشنگ
سطل ابی..
چهره عبوس زن بابا جلوی چشام رژه می رفت
پاشو نان خور زیادی هنوز نمردی..
حقا که سگی بی پدر
سنگ قبر: دیروز تشیع جنازه بودیم واقعا گورستا ن جای عجیبی است
از خانه ای که به تازگی دران موجری اسکان گزیده بود شیهه مردی می امد
وبه دنبال ان زنان کوچه..
بیچاره زنه ارز ترس ابروش خفه شده بود اما این کمربند بود که تن شب را مثل رعدی می سائید
مثل قدیم نبود واسطه ای با محاسن..
چون انها هم روزی ضعیفه خود را با مشت ومال عین نمد کرده بودند
این فقط اموزش از راه دور بود برای مردان
چند ماهی به همین منوال گذشت
نه از ان زن حال حساب دیدیم نه ردی که تصدیق کند هرزه است.
با این حال هر شب..
از زنها شنیده بودم رجاله اش عملی است.
اقایش می خواست زنش تن فروشی کند که کفاف خرجش را بدهد
یک روز ناگوار..
شاید بعد یه عمر زجر کشیدن..
ترجیح داد در اتش زنده زنده بسوزد تا اینکه با ننگ زندگی کند
حاشا" به این غیرت
:: متاثر نشو فقط یه فاتحه بفرست
همه جای دنیا زن مورد استثمار قرار می گیره طبعا"پشت این قضیه مردها نقش کلیدی دارند تینجت به سرشون چادر میندازن بنام مصونیت انجا لختشون می کنند می رقصوننشون توی کلیپ ها وشوها بنام ازادی.. ایا واقعا زن زاده شده فقط برای لذت مردها؟؟
من فکر می کنم زنهای ما زیادی از حد از خود گذشته اند خودشونو طوری میسازند که مرد خوشش بیاد از ظاهر تا باطن.. طبقه سلیقه مردها لباس می پوشند ارایش می کنند .. بیشک تو ضعف خودشون قایم شدند شاید کمبود دارند یا از مبارزه و گستاخی هراس دارند یا نه مردها زنهای ارام وسر به زیر رو دوست دارند!
من به هیچ عنوان منکراین قضیه نمیشم که هر انسان نیازه به جنس مخالف نداره ولی این میاز طبیعی به مراتب در حیوانات از ارزش والاتری برخورد داره هیچ حیوان ماده ای اینقدر خودشو پست وحقیر نمی کنه! این رقیب های نر هستند که حاضرند به خاطر وی هم رو از پا دربیاورند ؟؟ارزش وحرمت یه ماده رو کجا ارزش وحقوق یه زن کجا..
بیشتر از انچه که فکرشو بکنید ذهن ما درگیر تعصبات هستش تعصباتی که شعور زن رو زیر سوال می بردبدون انکه خودش اینو رو بفهمد. ما مردها خوب می دانیم زنها به خاطر ترس به خاطر حفظ زندگی حاضرندکورکورانه به ما احترام بگذارند بدون انکه حتی دهن باز کنند راستی به چه قیمتی مایلند به وجود شخصیتشان بی احترامی کنند..
زنها موقعی به استقلال شخصیتی می رسند که تفکر واندیشه های خشک و مرد پسند رو هدف نهایشون قرار دهند واین احتیاج بوجود مرد رو در درون خود از بین ببرند وعادت وعرف رو کنار گذاشته وسنت شکننی کنند.
که مرا کشید..
با دستهای بی میلی
با ذهنی خسته خسته تر از زندگی
اندک اندک در ابهام شب
از فرط دلتنگی یا که جسارت
ان نقاش..
مرا کرم منفور نامید واز دلسردی برسر قلابی زد وسپس پرتاب..
باغرش ابرها وشروع دوباره باران شبنم بی درنگ به کنار پنجره امد طبق عادت پیشانی اش را به شیشه چسباند ولب های گوشتی اش را به زیر زبان گرفت وغرقتماشای بارن شد . باد کم کم داشت رخت های اورا که بطور مرتب بر بند پهن شده بود بهم می ریخت . گرد وخاک کمی از زیر در قسمتی از کف راهرو را پوشانده بود . یک باغچه کوچک مقابل پنجره ای که شبنم ایستاده بود قرار داشت که بابا حبیب به زحمت ان را پر از گلهای بهاری کرده بود بیچاره چه خون دلی خورده بود که گلهای ان را پرورش دهد از ترس ایینکه مباد طیوربه ان هجوم ببرند دور ان را تور مررغی کشیده بود .شدت باران شدیدتر گشت . در طویله هر لحظه باز وبسته می شد . از دور صدای دامها شنیده می شد حتی کره مادیانی که مورد علاقه اش بود رحم کرده بود . احساس رخوت می کرد شاید از رعد وبرق می ترسید یا نه از اینکه مبادا لباس قشنگی که مادرش از شهر اورده بود می ترسید کثیف شود. کسی در مزرعه نبود همه بابت خرید شب عید به شهر رفته بودند . همین امر باعث ترقیب بیشتر دوشیزه شبنم به رفتن می کرد. بلاخره با صد پا این پا وان پا کردن راضی شد دل به دریا بزند واز خانه خارج شود. حیاط شیب مناسبی نداشت وچون سنگفرش نبود هنگام بارندگی زمین مملو از گل می شد به حدی که رفت وامد از ان به کندی صورت میپذیرفت. شبنم پالتوی رنگ رو رفته بابا حبیب را پوشید وقتی جلو اینه امد تصور ش نمی کرد انقدر جسه اش ریز باشد .. به ناچار روسری ضخیم مادر را بر سر کرد تا موهای طلائی اش را از باران پنهان کند ( البته طبق سنت اجباری دخترها می بایست موهای خود را از سنین پائین بپوشانند ولباس بلند به تن کنند تا اندمشان نمایان نباشد حال انکه وقتی به سنین بالاتر می رسند رفته رفته از این سنت حسنه سر باز مخی زنند و موجبات خشم خدا می شوند) چهراش عبوس شد ابروهادرهم رفت وناخوداگاه به یاد کیومرث افتاد اه کیومرث..
توضیح : خودتان یک اسم برای این داستان بگذارید
توضیح:
شب پایان هر فریبی است که روز ان را ادامه می دهد
چه بسا که شب زندانی است که ادمی به جرم زندگی در ان افکنده می شود
وتاصبح خواب چگونه گرگ شدن را می ببیند
توضیح: ۱) گرگها وقتی به گله حمله می کنند ممکنه چند تا رو زخمی کنند اما فقط یکی رو میخورند ..
گذشته ام را فراموش کردم یعنی باید فراموش می کردم بهم قبولاند که را صحیح همینه !
ـفکر کن گذشته ای نداشتی . تازه متولد شده ای
فهمیدم خرکه نیستم اما یه شرط داره؟
ـ چه شرطی ؟ ببین من میخواهم کمکت کنم خودتو پیدا کنی اونوقت تو شرط میزاری..
قبول میکنی یانه ؟ یه کلام بگو خلاصم کنم..
ـ باشه بنال اما چیزی نباشه که نتونم از پسش بر ایم
خیالت راحتـ
ـ مرده شور بر شرطاتو
دیگران هم باید فراموش کنند
ـ چی ؟اصلا متوجه هستی چی میگی ؟ مگه نشنیدی میگن دروازه شهر رو میشه بست اما دهن مردم رو نمیشه بست! اصلا تو واسه مردم زندگی میکنی ؟
نه
ـ خوب پس واسه خودت زندگی میکنی. بزار مردم هر غلطی که میخواهند بکنند..
اخه..
ـ اخه نداره من میرم یه هوایی بخورم تو هم بهتره یه چرتی بزنی تا عقل به کله ات برگرده
وقتی خودمو رو تنها حس کردم گفتم: اخه چه جوری ؟ چطوری؟ ممکن نیست؟ من حیوون خانگی نیستم که هرچی میدند بخورم هرجا میبرند برم .من ادمم ادم چطور میتونم به دور از چشم دیگران تو یه جهنم دره زندگی کنم ! بابا من ادم وابسته به دیگران من از بدو تولد یاد گرفتم با دیگران شادی کنم با دیگران گریه کنم مگه میشه با همه قهر بود با همه قطع رابطه کرد..
نفهمیدم دوباره برگشته دستپاچه شدم دست وپام گم کردم
ـ با لحنی جدی گفت: میرم یه شهر دیگه که کسی مارو نشناسه دوتایی با هم زندگی می کنیم اما میترسم حسای از تو میترسم که یه روز عاشق بشی نا خواسته گذشتتو بخواهی واسش تعریف کنی؟ اونوقت چی؟ باز میری زیر ذره بین .. بهت مشکوک میشن.. خوردت میکنن ..
یعنی همه اینجورند؟
ـ اره دیر یا زود همه اینطوری میشن
مننم میترسم مثل یه نیلوفر بشم که کنار مرداب هستش اما کسی به او توجه نمی کنه همه مرداب رو نگاه می کنند نه نیلوفر رو .. نیلوفر حالخ و مرداب گذشته.
ـحسای بیا فرار کنیم از راه بیراهه ها بریم تا دست کسی به ما نرسه
دیدمش اما این باردرگور.باور نمی کردم دخترک بیچاره ! مثل همیشه ارام وساکت ..چگونه باورش نکردم لعنت بر من
بنام راهب کلیسای غم
حقیقت تلخ است همینکه تو رفتی
غروب است ویک دل غم گرفته
غروب است ویک دل غرق به غمگشته
غروب است سکوت وتنهایی و غربت
غروب است حصرتو درد غم واندوه
سلام سلام به تنهایی به غربت به غم و اندوه سلام سلام به جدایی به بی کسی به رنج و عذاب سلام به اشتیاق به التیام به التماس ویک نگاه درهم شکسته سلام به تو به دیدگانت به لبانت به گیسوانت سلام به من منی تنها در گوشه ای از دنیا که دیدگانم را با اشک غم می شویم.
یک روز خاموش وساکت ویک غروب غم گرفته که صدای وزوز حشرات ارام بخش تنهایی من است وصدای تیک تیک ساعتی که زمان را به دنبال خود می کشد مثل هر روزتو تنها از گذر زمان شب وروز را یاد گرفته ای وبا خود زمزمه می کنی ویک زمزمه پایان ناپذیر تا اینکه بفهمی دیگر تمام شده..
گذر زمان هرچند ما را از هم جدا نمود ودر پهنا این دنیای زیبا ولی ارام جدا از یکدیگر قرارداده هنوز نتوانسته خاطرات شیرین با تو بودن را از ذهنم پاک کند هرچند که اشتیاق دیدنت به مانند گذشته در وجودم شعله ور نیست ولی بدان هرگز فراموشت نکرده ام وهنوز از صمیم قلب دوستت دارم به امید روزی که فریاد عشقم حداقل تا پهنای بیابانی خشک وسوزان یکدیگر را دریابند مانند یک روح در دو جسم
سکوت مبهم یک ارمغان است
صدا از یک دختر بی اشیان است
فاطی
چشم روی هم گذاشت
یک . دو .سه چهار..
زمستان خواب است
سرمو زیر برفها..
فکر کردم بازیه؟
مثل مترسک..
فقط کوچ پرندگان رو می دیدم
ان لحظه یکی جر زد
تن صدایش
( هنوزم درون گور تنم را می لرزاند)
زن باز..
اه سردی می کشم دراین شب ظلمانی
شقیقه هام تند وتند می زدن
صدای ضربان قلبم را فقط سکوت می شنود
کاش روزهای خاکستری نمی مردنند
تو می مانندی ومرا ضعیفه می خواندی
کبودم کن به ضرب سیلی محکم
دلم برای گریستن تنگ است می خواهم زار زار بگریم در پستو خانه
تو نعره کشی٫ ساکت وگرنه..
من از ترس خیس خواهم کرد.
کاش مرا میسوزاندی همچو تنه درختی خشک
اما غریب در این زمانه رهایم نمی نمودی
تقدیم به خودم
ساعت ها فکر..
کنارم خالی بود
بیهوده سرم را به جدار شیشه فشار می دادم
مثل مرغی پر کنده ئی گوشه قفس مچاله گشته بودم
کوچک و کوچک تر از قبل
حالا می فهم..
آدمها چرا خودشان را می کشند؟
او با دروغ مرا تا به کجاها که نبرد!
کاش زودتر می فهمیدم:
رفتنی است.
بعد سالها..
تبدیل به حلزونی شدم
به ندرت از لاک خود سرک می کشم
چیزی جز وحشت مرگ و زوزه کابوس زخمی
کنار شاخه نازک خاطرات خشکیده ام نمی ببینم